بي گمان دلپذير است مه ،
به گاه بر آمدن خورشيد بر فراز دشت ها
و دلپذير است خورشيد ،
دلپذير است خاك نمناك در زير پاهاي برهنه مان
و ماسه هاي خيس دريا ،
دلپذير بود آب چشمه ها براي آبتني ما ،
و بوسيدن لبهاي ناشناسي كه در تاريكي به لبهايم رسيد...
رفته است و
آينه اي در پيرايه دان بجا نهاده.
از آن زمان كه چهره ي زيبا در آن نمي افتد،
به تالاب بي نيلوفر خزان زده ماند.
سراسر سال پيرايه دان را در نگشودم ،
غبار ، برنج آينه را فرو پوشيده.
امروز گرد آن زدودم
تا نشان خسته ي سيمايم بنگرم.
آينه را چو فرو هشتم ، اندوهم فزون شد،
در پس آن دو اژدهاي بهم پيچيده بود.